تو مرا میفهمی من تو را....
من تو را می خواهم و تو مرا.....
و همین ساده ترین قصه یک انسان است...
تيك تيك ساعت صداي مرگ ثانيه هاست ،،،
بي صدايي آواي مرگ زير سايه هاست ،،،
چشمان خيس سهم من از فاصله هاست ،،،
آبي آسمان رنگ همه قشنگي هاست ،،،
برای اینکه لبخند بزنی
افکارت رو قلقلک بده............
چشمههای خروشان تو را میشناسند
موجهای پریشان تو را میشناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگهای بیابان تو را میشناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را میشناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای كه امواج طوفان تو را میشناسند
اینك ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را میشناسند
كاش من هم عبور تو را دیده بودم
كوچههای خراسان، تو را میشناسند
(شعر زیبای مرحوم قیصر امین پور در وصف امام رضا(ع))
من سرانجام آموختم
بی صدا
و با لبخندی نمکین
گریه کنم
آنگونه که همه بپندارند
از شادی بسیار
اشک به چشم آورده ام.....
عاقبت با ما چه خواهد شد
نمی دانم
دست این سوداگر دنیا چه خواهد کرد
من نمی دانم !